
همه جا سرده ، همه جا سیاه و سفید
همه اول به خودشون فکر می کنن ، دوم به خودشون ، سوم به خودشون و اگه زمانی باشه و حوصله ای شاید ذره ای به تو .
وقتی تو خیابون های شهر قدم میزنم اینگار دارم تو خیابون های یک کشور غریب و نا آشنا راه میرم . مردمانی که در سوز زمستان کلاه به سر با شال های رنگی از کنارم عبور می کنند . نگاه ها همه غریبند و سرد . درست مثل سوزی که صورتم را نوازش می کند و من نیز چنینم
در تاکسی کنار دو نفر نشسته ام ، مسیر طولانی است اما هیچکس لب به سخن نمی گشاید . ناگهان راننده تاکسی لب تر می کند ! همه به او خیره می شویم و او می گوید : عجب ترافیکی !!!
ما نیز سری به علامت تایید تکان می دهیم ! نفر جلو هم بی تفاوت به منظره خاکستری و دود گرفته بیرون خیره شده ! انگار فکرش سخت مشغول چاله چوله های زندگیست.نفری که کنارم نشسته رویش را رو به من می گرداند ، حوصله ام سر رفته با خود می گویم حتما او نیز همچون من می خواهد سر صحبت را باز کند اما با لحنی آرام و دوستانه فقط می پرسد :
ببخشید دوست عزیز شما می دونی کرایه تا ... چقدر میشه ؟
قبل از اینکه بخواهم کلمه ای بگویم راننده تاکسی فریاد زد !! 1000 تومان قابل شما رو هم نداره
و دوباره سکوت همه جا را پر کرد. هر روز در کوچه پس کوچه های این شهر قدم میزنم . هزاران چهره از کنارم عبور می کنند هزارن نفر که می توانستم با آنها دوست باشم ، بشناسمشان و با هم اوقات خوبی را سپری کنیم.
اما فقط تعداد انگشت شماری از آنها را می شناسم. آنها که مرا دوستشان می خوانند و من نیز چنین.آنها که شماره مرا در گوشیشان ذخیره کرده اند و در مناسبت هااا اس ام اس می دهند عزیزم عیدت مبارک
آری من نیز در این شهر غریبه ام . همچون هزاران نفر که در شهر خود احساس غربت می کنند
ما نیز سری به علامت تایید تکان می دهیم ! نفر جلو هم بی تفاوت به منظره خاکستری و دود گرفته بیرون خیره شده ! انگار فکرش سخت مشغول چاله چوله های زندگیست.نفری که کنارم نشسته رویش را رو به من می گرداند ، حوصله ام سر رفته با خود می گویم حتما او نیز همچون من می خواهد سر صحبت را باز کند اما با لحنی آرام و دوستانه فقط می پرسد :
ببخشید دوست عزیز شما می دونی کرایه تا ... چقدر میشه ؟
قبل از اینکه بخواهم کلمه ای بگویم راننده تاکسی فریاد زد !! 1000 تومان قابل شما رو هم نداره
و دوباره سکوت همه جا را پر کرد. هر روز در کوچه پس کوچه های این شهر قدم میزنم . هزاران چهره از کنارم عبور می کنند هزارن نفر که می توانستم با آنها دوست باشم ، بشناسمشان و با هم اوقات خوبی را سپری کنیم.
اما فقط تعداد انگشت شماری از آنها را می شناسم. آنها که مرا دوستشان می خوانند و من نیز چنین.آنها که شماره مرا در گوشیشان ذخیره کرده اند و در مناسبت هااا اس ام اس می دهند عزیزم عیدت مبارک
آری من نیز در این شهر غریبه ام . همچون هزاران نفر که در شهر خود احساس غربت می کنند


